آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )

24

سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )

تا اين رباعى بر زبانم جارى شد ، در قلبم اخطارى آمد كه اى بو الهوس جهول و اى شعبده باز فضول ! سوختگان وادى عشق را چه زحمتى و كشته‌شدگان نايرهء محبت را از سرما چه مرارتى است ؟ سودازدگان ما پيوسته در تعب و حرارت‌كشيدگان جفاى ما هميشه ملتهبند . تو را كه طاقت گرما و تحمّل سرما نيست ، سر خود گير و عشق دروغى بر خود مپذير ! تازه نسيمى از امتحان بر بدنت وزيده ، هنوز نشتر آزمايش بر شريانت نرسيده . چون اين خيال - كه الهامى از طرف محبوب كرام بود - بر خاطر گذشت ، روح افسرده بر مسند فرمانفرمايى بدن نشست . سويداى دل - كه گنجينهء محبّت بود - چون دركات نيران در نايرهء عشق سوزان بود ، امر فرمود تا ذرّه و اخگرى از حرارت خود به مملكت تن رساند و كشور وجود را از افسردگى سرما برهاند . دل‌سوختهء شيدايم به طرف اعضايم توجّهى نمود و از سرپوش عشق به مقدار كمى روزنه گشود . به قسمى حرارت در بدن سرايت كرد كه تمام تن از انفعال مستغرق عرق گرديد . اين رباعى از افكارم مترشّح شد : اى دل تو مگر كورهء حدّادانى * يا يك دَرَكى ز آتش نيرانى بر من چه گناه رفته جز عشق بتان * جُرمم چه كه اين‌چنين مىسوزانى غرض ، در آن شب ظلمانى و ليلهء طوفانى ، حالتى داشتم و سياحتى مىكردم . راه پر از سنگ و گارى از رفتن لنگ ؛ حوصله‌ام تنگ شد ، پياده شدم . در جلو گارى مىرفتم ، راه را گم كرده به هر سو مىشتافتم . به درّه‌اى رسيدم از بسيارى شن و سنگ جاده را نديدم به هر طرف دويدم به مقصود نرسيدم . خود را در زير تخته سنگى كشيدم ، صداى پايى شنيدم . باغبان باشى [ را ] كه يكى از رفقا بود ديدم ، او را در نزد خود نشانيدم . گفتم : « اى برادر تو از براى چه پياده شدى و چگونه به اينجا رسيدى ؟ » گفت : « از بس كه معطّل شديم ، من خسته شدم . ديگر كارى به اين گارى ندارم . من چند سفر پياده آمدم ، راه بلدم . اين منزل را پياده خواهم رفت . »